X
تبلیغات
دختران X-r@y
تاريخ : چهارشنبه سوم آذر 1389 | 15:3 | نویسنده : دختران x-r@y

درباره تناسخ و قانون کارما:

تناسخ به معنی نقل مکان روح از جسم یک مرده به جسمی دیگر و از یک زندگی به زندگی دیگر و تکرار آن است. این عقیده از گذشته بسیار دور تا امروز در تمامی اقوام و ادیان از جمله در مصر باستان ، یونان باستان ، تمدن های بین النهرین ، هند ، شرق دور و حتی سرخپوستان و اسکیموها به نوعی وجـود داشته است . لکن تناسخ به معنـای اخص آن با هنـدوان و فلسفه هندوئیسم و شـاخه های آن ، ریشــه های عمیق دارد .

شبه قاره هند سرزمین بسیار کهنی است که اقوام گوناگونی در آن زندگی میکنند.  اقوامی که در جنوب و مرکز شبه قاره زندگی می کنند در واقع بازماندگان دراویدیهای کهن هستند که معمولاً مردمی سیه چـرده و دارای موهای مجعد هستند . به نظر میرسد این اقوام از پیش از 4000 سال قبل از میلاد در هند ساکن بوده اند و بازماندگان آنها هم اکنون در جنوب شبه قاره هـند فراوان هستند .به جز قبایلی که در جنگلهای جنوبی و مرکزی هـند به صورت بـدوی زندگی می کرده اند ، بـقیه اقوام دراویدی باستان کم و بیش دارای تـمدن و دین بوده اند و بعضی عقاید آنان از جمله ریشه های اولیه تناسخ ، به قوم فاتح بعدی (آریاییان هند) منتقل شده كه قــبل از مـیلاد از جـبال هـندوکش و داخل هـند سـرازیـر شدند و پس از نبردهـای فـراوان سراسر شمال و بخشی از مرکز هـند را به تـصرف در آورند.ایـن قـوم جوان ، شـاد و فعال به تـدریـج تـحت تـاثـیر آب و هــوای گـرم و مـرطـوب و نـیز عـقاید اقـوام بومی هند به مردمانی درونـگرا غلتیدند و از دوره اسـاطیری ودائی و وداهای چهارگانه و فلسفه اوپنی شادها رفته رفته به دامن افکار بدبینانه و نفی و انکار زندگی این جهانی در غلتیدند.

در ایـن استحاله فـکری و مذهبی سیستم کاست (طبقات بسته اجتماعی) نقش مهمی ایـفا کرد و عـاقبـت دو عقـیده مهم و اساسی در جامعه هند پیدا شد که به تدریج به دو پـایـه اسـاسـی فـلسفـه هندوئیسم تبدیل شد.یکی عقیده به تناسخ یا انتقال ارواح Transmigration است که هندوان آن را سامسارا Samsara می نامند و دومی اصل علت و معلولی تناسخ  یا قـانون کـارماKarma  است .

 تناسخ به باور هـندوان چنین است که روح هـر آدمـی به هنگام مـرگ بـه پـیـکر یا جـسم جدیدی انتقال می یابد و دوباره به این جهان باز می گردد تا زندگی دیگری را آغازکند.بنابراین روح آدمـی یک سلسله تولد و تجدید حیات را در قالبها و جسمهای دیگر تجربه می کند و مرتبا از یک جسم به جسم دیگر منتقل می شود و به عبارت ساده تر ، هر انسانی که می میرد ،روح او پس از ترک جسم ،در کالبد نوزادی جای می گیرد و متولد می شود،به این ترتیب هرانسانی، تـنها در قـالب و جـسـم فـعـلی خود زندگی نکرده است ، بلکه در دورانهای مختلف زندگیهای متعددی را تـجربه کرده است. به عقـیده هـندوان روح هر انسـانی (به جز ارواح پاک و متعالی که پس از مـرگ یکسـره و مسـتقیم به برهـمـا (خـدای بـزرگ) مـی پـیـونـدنـد و بـه سعادت جاودان می رسند و یا ارواح ناپاک ،پست،شریرو شقی که یـکسره به درکـات دوزخ سـرنگـون می شوند) پس از مرگ در جسم موجود زنده دیگری به این جهان باز می گردد . عقیده تـناسـخ تـنها به انتـقال روح در بین آدمـیان بسنده نمی کند ، بـلکه طبق این عقیده روح آدمی بسته به درجه تعـالی و یا پستی نکبت ،ممکن است به صورت انسانی خوب ویا شریر و یا در کالبد خوک،گـاو،کـفـتار،سـگ،و دیگر جـانـوران حتی حشرات و کرمها و یا گیاهان به دفعات به این جهان بازگردد ،تا تعالی پذیرد و به بهشت رود یا تنزل پیدا کند و به دوزخ افکنده شود.




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و هشتم آبان 1389 | 1:12 | نویسنده : دختران x-r@y
7063211146382641.jpg

آموزه های بودا

zicaso

چکیده آموزه بودا این است:

« ما پس از مرگ در پیکری دیگر باز زاییده می‌شویم. این باززایی ما بارها و بارها تکرار می‌شود. این را چرخه هستی یا زاد و مرگ می‌نامیم. هستی رنج است. زایش رنج است. پیری رنج است. بیماری رنج است. غم و اندوه، ماتم و ناامیدی رنج است. پیوند با آنچه نادلخواه است، رنج است. دوری از آنچه دلخواه است، رنج است. خلاصه این‌که دل بستن رنج‌آور است.(و این رنج زمانی پایان می‌یابد که دیگر منی یا درک کننده‌ای نباشد چه او در قید حیات باشد چه نباشد. هدف باید بریدن از این رنج و چرخه وجود باشد.  »
از دیدگاه بودا ما اگر خواسته باشیم که از چرخهٔ زاد و مرگ رهایی یابیم (در صورتی که به آن چرخه باور داشته باشیم) باید گرایش‌های نفسانی را کنار بگذاریم، درستکار باشیم، به یوگا پرداخته به حالات خلسه روحی دست پیدا کنیم که این تجربیات باعث مهرورزی ما به همهٔ موجودات و بوندگان می‌شود و سپس از راه این درک‌ها و تمرکزهای ژرف به روشنی و بیداری می‌رسیم و از این دور باطل خارج می‌شویم.

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 | 21:35 | نویسنده : دختران x-r@y
این یه مطلب جدیه و اصلا ربطی به طنز و.. نداره

و در مورد بودا وپیدایشش هست ، تصمیم دارم مطالب این مدلی پست کنم

و فوق العاده جذابه ،پس وقتو از دست نده و بخونش   zicaso 

                                          هویی نِنگ، ششمین پیشوای ذن

---
"دیوان سکو" (اینگلیسی: Platfrom Sutra، چینی: 六祖壇經) مهمترین متن آیین ذن (شکلی از آیین بودایی مهایانه ) داستان زندگی ششمین پیشوای (ایلخان) این آیین هویی نِنگ (اینگلیسی: Hui-neng، چینی: 大鑒惠能) در سده هفت میلادی را روایت می کند و حاوی نظراتی عجیب و انقلابی در خصوص آیین بودا، مدیتیشن و تفکرات باستانی چین می باشد. در این سری مقالات ترجمه خود را از این کتاب به صورت قسمت قسمت ارائه می دهم. هرگونه نظر در خصوص این ترجمه در هر قسمت شدیدا مورد استقبال است و در تهییه نسخه نهائی کتاب تاثیر سازنده خواهد داشت (از غلط املائی گرفته تا بحث مفهومی!).
فبل از هر چیز جا دارد تاریخچه کوتاهی از آیین بودا و ذن برای آمادگی ذهن خواننده ارائه شود. این تاریخ خود موضوعی گسترده برای تحقیق است و من اینجا فهرست وار نوشته و جزئیات ماجرا به تحقیقات آتی موکول می کنم.
سیدارتا گوتاما در 536 قبل از میلاد در خانواده اشرافی سودودانا شاه، پیشوای طائفه شاکیا در ناحیه کاپیلاواستو (باغ‌های لومبینی در نپال کنونی) متولد می شود. پدرش هشت موبد مقدس را برای پیشگوئی حاضر می کند. بر اساس شهود آنان سیدارتا یا پادشاهی بزرگ می شود یا راهبی بزرگ. به شرطی راهب می شود که چهار چیز را در زندگی ببیند: مردی بیمار، مردی در حال احتضار، جسدی پوسیده و مرتاضی به مراقبه نشسته. ترس و فشار عصبی ناشی از اینکه پسر محبوبش روزی به یک راهب و مرتاض استخوانی تبدیل شود سودودانا شاه را به جنب و جوش می اندازد تا هرطور شده پسرش را از مذهب دور نگاه دارد. نهاینا تصمیم به محروم ساختن وی از دنیای بیرون و موبدان می گیرد. سیدارتا مدت بیست نه سال، بدور از زمستان های سرد، بدور از آه ها و ناله ها، بدور از نیرنگهای زمانه، در کاخ های مجلل ییلاقی و قشلاقی پدرش رشد و نمو می کند.
اما سیدارتا ناگهان احساس کرد ثروت مادی نمی تواند هدف غائی باشد.
سرانجام روزی در سن بیست نه سالگی برای سرکشی به اتباع پادشاهی از منزل خارج می شود. تلاش های فراوان پدرش برای برداشتن پیرمردان و علیلان از مسیرعبور پسرش با موفقیت همراه نمی شود و سیدارتا به شخصی برخورد می کند که به طرز بدی پیر بود! انزجار و دل بهم خوردگی به وی دست می دهد و حالش ابدا بهتر نمی شود هنگامی که کالسکه چیش، چَنا، به وی می گوید تمام انسانها روزی اینچنین پیر می شوند! در ادامه سفر آنان به مردی بیمار و بعد جسدی در حال پوسیدن برخورد می کنند. این مظاهر سه گانه رنج انسانها سیدارتا را مصمم به یافتن راه حلی برای مفابله با پیری، بیماری و مرگ می سازد. با دیدن راهبی به مراقبه (مدیتیشن) نشسته وی راه خلاصی را در مدیتیشن و زندگی مرتاضی می بیند. بدین سان گوتامای جوان و کالسکه چیش از منزل فرار می کنند و مناره ها و قصرهای اشرافی را برای همیشه پشت سر می گذارند.
سیدارتای حقیقت طلب در ابتدا نزد چندین استاد شاگردی می کند و در فن مدیتیشن و فهم اصول استعداد و پیشرفت شایانی نشان می دهد، چنانکه استادانش وی را به عنوان جانشینانشان تامزد می کنند. اما هیچ یک از این تعلیمات روح وی را سیراب نمی کند و پاسخی به سوالش نمی باشند. پس با رد دعوت استادانش آنان را ترک گفته و به همراه پنج مرید برای یافتن حقیقت به جنگل می روند.
در جنگل سیدارتا و پیروانش می کوشند حقیقت را با ریاضت سخت و محرومیت تقریبا کامل خود ازنعمات دنیوی همچون خواب و خوراک کسب کنند. سیدارتا تا آنجا پیش می رود که غذایش را به یک برگ یا یک نخود در روز تقلیل می دهد! اما یک روزی که برای شستشو به کنار رودخانه رفته بود، از شدت ضعف در آب می افتد و چیزی نمی ماند که غرق شود. این اتفاق وی را به فکر وا می دارد. ناگهان خاطره ای از کودکی در ذهن وی جرقه می زند: پدرش در مزرعه شخم می زد و او زیر سایه درختی محو اعمال پدرش بود. سیدارتا به یاد آورد چطور ذهنش در یک حالت تمرکز طبیعی بود، به یاد آورد چه قدر این حالت خوشایند و مفرح بود ... سیدارتا به دانش "راه میانه" می رسد: نه هوسرانی، نه ریاضت، بلکه تعادل! دختربچه ای روستایی ازآنجا عبور می کرد و وقتی پیکر به شدت استخوانی و مومیایی مانند سیدارتا را می بیند به اشتباه وی را شبحی می پندارد که برای برآورد کردن آرزویش ظهور کرده. از این رو به وی برنج و شیر پیشکش می دارد. سیدارتا آن ها را قبول کرده و افطار می کند. با دیدن این صحنه پیروانش نعره می زنند: "برنج!!! سیدارتا !!!". به خیال اینکه سیدارتا مسیر ریاضت را رها و به عشرت طلبی و عیش و نوش گذشته اش برگشته وی را ترک می کنند.
ادامه دارد...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه پانزدهم آذر 1388 | 1:36 | نویسنده : دختران x-r@y
سلاممممممممممممممممممممممممممم

یکی از ایکس رایییییییی  ها صحبت میکنه

از اون طرفه دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ممول هستم در خدمت شما!

ایکس رای پاچید اما من دوباره جمعش میکنم!

بقیه ایکس راییییها مشغولن !

اخه بنده خداها کنکور دارن!

این لیلی پوده خر خون که معلوم نیست کجاست ؟

زی کاس و هم که قطع ارتباط کرده!

توپوله گروهم که رو کتاباش غلط میزنه

به هر حال امید وارم این گروه دوباره جمع بشه و زی کاسو به قولش عمل کنه و بر گرده!

ممول فعلا میره تا بعد

با بای



تاريخ : سه شنبه یازدهم فروردین 1388 | 13:45 | نویسنده : دختران x-r@y

بخش دوم داستان

پرده سوم:

پارتی …

Wooooooooooooooooooow

ترکونده بودن ،پارتی پر از بروبچه های لردا و شاهزاده های خر پول بود البته Jojo به چشم خودش چن تا آقازاده هم دید که به نظرش رسید اگه یکی از اینا رو تور بزنه تا آخر عمر تامینه

دی جی کاپولت سزار از قریه رباط کریم هم که کلی معروف بودم اومده بود و داشت یکی از آهنگهای اندی خودمونو همون که میگه خوشگل ها باید برقصن هم با کیبورد میزد هم ،هم زمان میخوند…کلا فضا dance شده بود وjojo هم با همپای رقصش پاریس که مدام پاشو لگد میزد داشتن جوادی میرقصیدن .

که یه هو…

صدایی گف تو نترسو و راهی شو(نه نه ،ببخشید این مال یه آهنگه بود که یه بابایی خونده)

آره یه هو………..

یه جوون با موهای قرمز فرق وسط و تف مال کرده با یه کت بلند چاک دار سبز و کتونی زرد و شلوار 6 جیب اومد جلو و بی توجه به پاریس پپه، گف:

-هی lady ،افتخار آشنایی میدین  ؟

Jojo:

-ام… ام….، babyحتما

و پاریس که چونه اش از ناراحتی و عصبانیت میلرزید ، ول کرد و شروع کرد به رقصیدن با این تازه وارد ،حالا برقص کی برقص.

تو حین رقصم هی jojo ادا اتفار در می آورد و عشفه میومد .

Romeo:

-فدات شم ،ناز تو ،چقد خوب میرقصی جوادی

Jojo:

-ام…ام…مرسی تو چقد خوبی ، وقتی به دندونات نگاه می کنم یاد قندون میفتم .

Romeo:

-منم وقتی به زیگیل گوشه ی لپت نگاه میکنم از خود بی خود میشم مخصوصا اون چن تار مویی که روش در اومده خیلی نمکیش کرده .

در همین لحظه بود که jojo از خودش بی خود شد و پرید و Romeo رو ماچید…

عینک Romeo رفت تو چشم jojo .

درست همون لحظه بود که هر دوشون فهمیدن اون قسمت دومی که میخوانو پیدا کردن .

Jojo :

-من امشب خیلی خوشحالم این یه احساس نوست.

Romeo:

-نداره دنیا مثه تو…،تو از کجا شکفتی؟

Jojo:

-از تو راه فاضلاب مثه یه قنچه عاشق .

Romeo:

-تو خوشگلی همه راس میگن با نمکی همه راس میگن…

Jojo:

-همه پینوکیون راس میگی؟ تو همون فزشته مهربونی راس میگم .

Romeo:

-خونتون کجاس،بالاشهر؟تک دختری؟بابات رو به موته؟

Jojo:

ام…ام…،بابا و ننه ام یه هفته رفتن holiday  افغانستان ،خونه مون هم نبش هتل کارتونه من تنها با دایم سکینه السادات زندگی میکنم ،بابام هم حالش از من و تو بهتره …

Romeo:

ااکه…هی ،من دنبال تک دختر بودم ،این چه بویی داره میاد ؟تو بودی؟

Jojo:

آخ ببخشید فک کنم به خاطر لوبیاهایی که دیشب کوفت کردم

Romeo:

به هیکل تپلت نمیخوره معدت اینقد فعال باشه .

Jojo:

-تو چی؟تک پسری؟قصد ازدواج نداری؟مامانت و خواهرت از عروس جاهاز میگیرن؟

Romeo:

-ننه ام که خیلی گیر زن بگیرم ، هی دوره افتاده خونه ی همسایه ها فعلا رو یکی خیلی کلیک کرده که برم …بله،دیگه…جاهاز داره در حد بنز ،تو چی ؟شیربها نگیرین ها…

Jojo:

نه بابا ،خودم حواسم هست تو زودتر بیا جلو قبل از اینکه ترشیم دربیاد بقیه چیزاش با من،آقاهه اون با من سینیوریتا اون با من

Romeo:

حالا امشبو باش مهمون من…

Jojo:

آخ آخ ،اون زنه کی، داره با جارو میاد؟وای سکینه الساداته ،من رفتم

Romeo:

گوزبای ،ببخشید یعنی گودبای…

پرده چهارم:

مادر و پدر پیر و بی دندونه Romeo با اون دعوا میکنن که چرا می خواد بره یک زنه دهاتی بگیره ،ولی Romeo سرسختانه روی عشقش پابرجاس

Romeo:

-البته راستم می گین از نظر قیافه و…همه چی من از اون بهترم ،در کل در پیته ولی خوبیش این شیربها نمیخواد.

 

نویسندگان تا این قسمت داستان:zicaso-memol                                                      

 

نتیجه گیری: (zicaso :خواننده عزیز از این قسمت به بعد نویسندگان این پروزه بزرگ با هم در مورد آخرعاقبت این کفترای عاشق بحث و نتیجه گیری کردن که حرفهای هر کدومشونو با اسمشون گذاشتم)

Lilipoooot:

-ازاین جا خانواده Romeo تن به این ازدواج دادند و jojoهم چون شیربها نگرفت پس جهازم نیاورد ،بعدش ننه بابای Romeo ورشکسته شدن و تموم پولو خونه زندگیشونو از دست دادند ،اینجا بود که Romeo و jojoکمکم به درستی این ضرب المثل رسیدن که عشق نون و آب نمیشه پی بردن و عشقشونم ته کشید .داستان Romeo و jojo هم اینجا تموم شد و دیگه هیچ کس توی تاریخ الکی عاشق نشد.

 

Zicaso:

-وایسا وایسا …تند نرو …

اصلا معلومه تو داستان این 2تا کفترو نخوندی که الکی هی میگی ،عشق ونون آب و کفکیر و ملاقه…

بابا ،قراره یه مرگه همچین اشک آور و رمانتیک داشته باشیم (دعوت به نهار بعد از رفتن سر خاک این 2عزیز ناکامه،شرمنده 40 دیگه نگرفتیم)

این که نشد وضع با این همه تورم و گرونی کی گفته اصلا عروسی گرفتن؟هی ،الکی الکی شرعیش می کنین.

Sisi:

-اصلا این داستان از اولم مشکل داشت اصلا  Romeo عاشق لیلی بود کی گفته با jojo ازدواج کرد؟

میدونین داستان واقعی چیه؟

Romeoلیلی رو دوست داشت مجنون هم این خواننده خارجیه کیه…آهان بریتنی رو …تازه از بریتنی از مجنون 2تا هم بچه داره ،خوب برمی گردیم به داستان

Jojo هم که یه دل نه صد دل عاشق Romeo بود حاضر شد شیربها هم نگیره …

Zicaso:

-ای بابا،یعنی Romeo اینقد(سانسوره)،به هیشکی نمیشه اعتماد کرد ،بد دوره ایی شده مادر

Sisi:

-ولی میبینین که پدر و مادر jojo بهش اعتماد کردن و بچه شون سپردن به یه (سانسور)

 

(:zicasoخوب اینجا علما دیگه شک دارن واقعیتا رو بی پرده بدون وجود چشم مستکبرین و دست های پشت پرده بگن ،پس فعلا تا وقتی یه داستان بامزه تر بنویسیم خوش باشین،نظر یادت نره)



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 | 23:57 | نویسنده : دختران x-r@y
   

                     رومئو و ژولیت

 

(بخون عبرت بگیری،زود خودتو بد بخت نکنی)

ناتراژدی                       رومئو و ژولیت

 

پرده اول:

 

ژولیت تو اتاقش نشسته بود و واسه پارتی که 5شنبه شب قرار بود برگزار بشه خودشو سانتان پانتان می کرد.

ژولیت با خودش می گفت خیلی خوبه حالا یه می نی جوب با حال بپوشم و موهامو فشن کنم و پاپیون گنده ام روش بزنم …تو همین فکرها بود که

دایه اش بی بی سکینه السادات اومد تو اتاق (این دایه یjojoحسابی حزب الهی بود و کلی به jojoگیر میداد)

بی بی سکینه السادات :

-ای خدا ازت نگذره ،دختره بی حیا ،سلیطه ،این چه لباسیه…،اون دنیا از همین موهات آویزونت میکنن ،مرده نامحرم میبینت یه جوری میشه ذلیل مرده باید چادر سرت کنی .

Jojoیه نگاهی به خودش تو آینه کرد و یه نگاهم به بی بی سکینه انداخت.

Jojo:

-عزیزم دوره دوره ی ماست ، اون زمونا که ندیده عاشق میشدی و سر سفره ی عقد دامادو می دیدی گذشته،الان تکنولوزی پیشرفت کرده من باید خودم واسه خودم یه کاری بکنم کارسون و…

پرده دوم:

بلاخره jojo به هر زوری بود بدون چادر و مقنعه چونه دار و…رفتش

سجاده های سکینه الساداتو بهم گره زد و از پنجره اتاقش بدون سر وصدا پرید پایین با گاری مدل جدید لامبورگینی دوست پسر جدیدش پاریس (که البته باید بگم Jojoازش زیاد خوشش نمیومد و تو ذهنش بود چه جوری باهاش بهم بزنه)رفتن با هم پارتی،تو راهم پاریس سعی می کرد شیرین زبونی بکنه ولی به جاش شیرین مغزی می کرد .

(این داستان ادامه دارد...،جالب بود نه،نظر بدین تا ادامه ی این داستان مهیجو بذاریم)

نویسندگان این بخش: zicaso,memol 

 



تاريخ : سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 | 15:43 | نویسنده : دختران x-r@y
کاشکی این دل من جنسش از شیشه نبود

شادی روزو شبم سست و بی ریشه نبود

خاطرت هست شبی سر راهت بودم ؟

با نگاهت به دلم سنگ زدی فکر کردم نگهت پل بین من و درمان من است

نه دریغا افسوس چه خیالی باطل باطلی بی حاصل

غافل از ان بودم که تو پیمان شکنی بی وفا بی احساس قاتل جان منی

یاد روزی کردم که عبور از گذر ما کردی

چه صمیمانه خودت را به دلم جا کردی

بعد از ان روز دگر قلب من افتاد به زیر قدمت وتو با گام زدن روی دلم

بشکستیدل فرسوده ی  من

پس چگونه دل من شد رفیق دل تو

شمع محفل تو

شادیم از این بود که کسی هست به فکر من و قلبم باشد

گر چه تو دشمن پر کینه قلبم بودی کینه ات شیرین بود

مثل حلوای شب عید که مادر می پخت

مثل لبخند گل سرخ که در فصل بهار به همه راز محبت میگفت

کارتو با دی من تنها بشکستن و بشکستن و بشکستن بود

اما بخدا شیرین بود

خورده ای شیشه ی قلبم را شیشه فروش بند میزد

تا باز بزنی سنگ و بلرزد از تو

بشکند با نگه خسته ی تو

آه تو که رفتی دل من باز شکست

شکست و فرو ریخت و من هر چه فریاد زدم شیشه فروش ان را بند نزد

گفت: این دل دگر کارش از کار گذشت بگذر از ان دل زان که دلدار گذشت

جمع کردم دل شکسته ی خود ریختم ان را در معبر شعر

آه ای عابران از کوچه  ویرانه ی ما چون گذری

کن زیر قدمت یک نظری

تا مبادا برود در پایت خورده های شیشه ای دل من

زیر لب زمزمه ای کردم باز

کاشکی این دل من جنسش از شیشه نبود

کاشکی این دل من...

                             (Lili poooot)



تاريخ : شنبه دهم اسفند 1387 | 17:27 | نویسنده : دختران x-r@y


تاريخ : یکشنبه چهارم اسفند 1387 | 16:11 | نویسنده : دختران x-r@y
تبلیغات:

 



تاريخ : پنجشنبه یکم اسفند 1387 | 14:8 | نویسنده : دختران x-r@y